العلامة المجلسي

36

حياة القلوب ( فارسي )

واز روز هفتم شروع مىكرد به ضيافت ايشان وطعام به جهت ايشان نقل مىنمود بسوى منى وعرفات ، وسالى در مكة قحطى بهم رسيد ونداشتند چيزى كه ضيافت حاجيان بكنند ، هاشم شترى چند داشت به شام فرستاد وفروخت وقيمت آنها را همگى صرف حاجيان كرد وقوت يك شب براي خود نگاه نداشت ، وبه اين سبب صيت كرمش به أطراف جهان دويد وآوازهء همّتش به تمام عالم رسيد ، وچون خبر أو به نجاشي پادشاه حبشه وقيصر پادشاه روم رسيد نامه‌ها نوشتند وهديه‌ها براي أو فرستادند واستدعا نمودند كه دختر از ايشان بگيرد شايد نور محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم به ايشان منتقل گردد ، زيرا كه كاهنان ورهبانان وعلماى ايشان خبر داده بودند كه اين نور كه در جبين هاشم است نور آن حضرت است . هاشم قبول نكرد ودخترى از نجباى قوم خود خواست واز أو فرزندان ذكور وإناث بهم رسانيد ؛ فرزندان ذكور : أسد ، مضر ، عمرو ، صيفي ؛ واما إناث : صعصعه ، رقيه ، خلاده وشعثا بودند ؛ وباز نور حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در جبين أو بود واز اين بسيار متألم بود ، پس شبى از شبها دور خانهء كعبه طواف مىكرد وبه تضرع وابتهال از ايزد متعال سؤال نمود كه أو را بزودى فرزندى كرامت كند كه نور حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در أو بوده باشد ، در اين حال أو را خواب ربود ودر خواب صداى هاتفى را شنيد كه أو را ندا كرد كه : بر تو باد به سلمى دختر عمرو كه أو طاهره ومطهّره وپاكدامان است از گناهان پس مهر گران بده وأو را خواستگارى نما كه مانند أو را از زنان نخواهى يافت واز أو فرزندى تو را روزى خواهد شد كه سيد پيغمبران از أو بهم خواهد رسيد . پس هاشم ترسان بيدار شد وفرزندان عم وبرادر خود مطّلب را جمع كرد وخواب خود را به ايشان نقل كرد . برادرش مطّلب گفت : اى برادر ! اين زن كه نام بردى از قبيلهء بنى نجّار است ودر ميان قوم خود مشهور ومعروف است به نجابت وعفّت وكمال وحسن وطراوت وجمال ، وقبيلهء أو أهل كرم وضيافت وعفتند وليكن تو از ايشان در شرافت ونسب افضلى وجميع پادشاهان آرزوى مواصلت تو دارند ، اگر البتة به اين امر عازمى رخصت فرما تا ما برويم